کاوه و راه عشق
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
نوجوانی بود کاوه نام
اطرافش را نگاه می کرد
خیلی وقت ها در تنهایی فکر می کرد
می خواست بداند خوشبختی چیست و کجا زندگی می کند
تا یکروز بدنبال کنجکاوی اش راهی سفر شد
رفت و رفت تا به د یارهای مختلف رسید
یونان ،ایتالیا ،سوئیس ،آمریکا ،مکزیک ،کانادا ،فرانسه ،لیتوانی ،انگلستان ،هلند ، اسپانیا ،پرتغال
دید کشورها و مردمشان متفاوتند اما
چیزی همه جا یکسان است
آن چیز درون کاوه بود که هرجا می رفت با او می آمد
فکرهایش ،احساس هایش ،عاداتش ،شخصیتش ،خاطراتش ،فرهنگش
اینبار کاوه تصمیم گرفت به دیار درون سفر کند
بدنبال آگاهی ها و پاسخ ها
مطالعه کرد ،
دانشگاه رفت ،
سئوال کرد ،
مدرک گرفت ،
کار کرد ،
فکر کرد ،
حس کرد ،
تجربه کرد ،
مشاوره کرد ،
تعلیم داد ،
نوشت ، نوشت ، و باز هم نوشت .
رفته رفته با دیار درون آشنا شد
دید آنجا خیلی چیزها هستند .
فکر هست ،
احساس هست ،
هوّیت هست ،
استعداد هست ،
رابطه هست ،
ضعف هست ،
فرصت هست ،
خطر هست ،
عشق هست ،
غم هست ،
شکست هست ،
درد هست ،
رابطه هست ،
شادی هست ،
نور هست ،
تاریکی هست ،
صعود هست ،
سقوط هست ،
توانائی هست ،
امید هست ،
و دنیای ژرف و بی انتهائی است
کم کم در راه درون شهر او از دور نمایان شد
بعد محله اش
بعد زمینش
بعد خانه اش
این شهر شهر عشق بود
جائی که کاوه در آن احساس تعلق و کار می کرد
عشق پایگاهش شد
فهمیده بود که شغل اصلی اش تعلیم عشق و نوآوری درونی است
راهنمای راه درونی عشق باشد
با ............
مبحث ها ،
کلاس ها،
نوشته ها ،
مشاوره ها ،
مصاحبه ها ،
همکاری ها ،
دید عشق در همهٔ کشورها هست
اما خیلی ها آن را دنبال نمی کنند
طوری که بعضی ها با آن بیگانه شده اند
یا رهایش کرده اند
یا آن را مسخره می دانند
یا نمی شناسند
یا به آن بی اعتنا هستند
یا از آن می ترسند و گریزانند
عشق زیاد کار داشت
و کاوه کارش را یافته بود
نه تنها کارش
بلکه پاسخ بسیاری از سئوال هایی که به دنبال جواب آنها
راهی سفر شد
فهمیده بود که خوشبختی و موفقیت در شهر عشق زندگی می کنند
وقتش رسیده بود که به خانه بازگردد
و آنچه را که آموخته است
با دیگران در میان گذارد
و کارش را آنجا که اولین سئوال هایش مطرح شده بودند ادامه دهد .